چه عاشقانه نوشت شریعتی
من تو را دوست دارم
و
تو دیگری را
و
دیگری دیگری را
و در این بین همه تنهاییم
چه عاشقانه نوشت شریعتی
من تو را دوست دارم
و
تو دیگری را
و
دیگری دیگری را
و در این بین همه تنهاییم
همیشه چیزی را که دوست داریم نمی توانیم بدست بیاوریم
پس بیاییم آنچه را که بدست می آوریم دوست بداریم
از طرف داود تیموری
زندگی جزیره است در دریایی از عزلت و تنهایی.
زندگی جزیره ای است با سنگ هایی از آرزوها و درختانی از رویاها و شکوفه هایی از وحشت و چشمه هایی از تشنگی و در وسط دریایی از عزلت و تنهایی قرار گرفته است.
زندگی تو ای برادر جزیره ای است که از همه ی جزیره ها و خشکی ها جدا مانده است.
هر چند کشتی ها و قایق ها را به سوی سواحلی دیگر بفرستی و هرگاه ناوگانها و کشتی های بزرگ به ساحل تو بیایند تو همان جزیره ی تنها و دور افتاده خواهی ماند. با همه ی دردهای فردی و شادی های دور و اشتیاق نادیده و با همه ی رمز و رازها...
جبران خلیل جبران
برای خواب معصومانه عشق
کمک کن بستری از گل بسازیم
از داود تیموری
از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی
باران بهانه است آسمان را هوس بوسه زدن بر خاک است
به من بفهمون٬ کجای سرنوشتم دارم می رم جهنـم یا راهــی بهشتم
ازین دو راهی دل خوشـی ندارم یا میخورم به پاییز٬ یا میرسه بهارم
به رسم ابرها همش تبعیـد میشم بــا هیچ کوهـــی سـر سـازش ندارم
یه موجــم که با دریا قهــر کرده بدون تــــــــو مــــن آرامــش ندارم
گمت کردم ولـی غافل از اینکــه خدا با این بزرگــی گــــم نمیشــــــه
مواظب بودی از دستت نیوفتــم هوامــــو داری و داشتــی همیشـــه
دارم نابـود میشــم٬ دود میشـم بذار آتیش این دوری تمـــوم شـــه
خودم دیدم همین نزدیکی هایـی نذار عمرم با جون کندن حروم شـه
فردا که می خوان بدونن کجا به دنیا اومدن
بگو جوابمون چیه ؟ حرف حسابمون چیه ؟
تکلیف اون خونه ای که شده خرابمون چیه ؟
گناه هرچی که گذشت به گردن ما بود وهست
از ما اگر بتی شکست بتهای تازه جاش نشست
هیچکس به غیرازخودما از خود ما فریب نخورد
هیچکس به غیرازخودما ما رو به بیراهه نبرد
به بچه هامون چی بگیم؟ بگیم که بی هویتیم ؟
گدای حق خودمون پشت درای غربتیم ؟
به بچه هامون چی بگیم؟ که از کدوم ولایتیم ؟
گدای حق خودمون پشت درای غربتیم ؟
داریوش
اگر تنهاترین تنهایان شوم، باز هم خدا هست.
او جانشین همه ی نداشتن هاست.
نفرین و آفرین ها بی ثمر است.
اگر تمامی گرگ ها هار شوند
و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد،
تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی.
ای پناه ابدی!
تو میتوانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی.
دکتر علی شریعتی
کنارش نشستم. ساکت به روبرو چشم دوخته بود. منتظر بود انگار...
پرسیدم: چی شده؟ کجا رو نگاه می کنی؟
جوابم نداد. اما عمق چشاش پر شد از غم و اشک!
برام سخته، سخته دیدن اشک ستاره...
سرم و بردم نزدیکش و آروم پرسیدم:منتظر کسی هستی؟
نگام کرد و با بغض گفت: ستاره فراموش شده...
گفتم: مگه میشه؟ ستاره..؟ من مطمئنم ستاره فراموش نمیشه.
من ستاره ها رو دوست دارم، خیلی ها دوست دارن.
شب که میشه دنیای دلامونه و نگاه ستاره ها.
مگه میشه فراموشت کرد؟
نگام کرد و این بار دیگه شکست بلور اشک توی دریای نگاش.
آروم و غمگین گفت: ستاره ها فراموش نشدن، اما ستاره فراموش شد.
تو و خیلی ها فراموش نکردین، اما او فراموش کرد.
ستاره.............
(ستاره کلی برام حرف زد، اما خواست که همه ی حرفاش و ننویسم تا.. تا خودش بخواد.
آخه ستاره هنوز امیدواره ... منم همین طور!)
امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم، نفسی نیست
در من نفسی نیست در خانه کسی نیست
نکن امروز رو فردا
بیا با ما، که فردایی نمی ماند
که از تقدیر و فال ما
درین دنیا کسی چیزی نمی داند
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم به تو بر می خورم اما
در تو شده ام گم، به من دسترسی نیست
نکن امروز رو فردا
دلم افتاده زیر پات
بیا ای نازنین، ای یار
دلم رو از زمین بردار
درین دنیای وانفسا
تویی تنها، منم تنها
نکن امروز رو فردا
بیا با ما، بیا با ما
امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
درین دنیای ناهموار
که می بارد به سر آوار
به حال خود مرا نگذار
رهایم کن ازین تکرار
امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
آن کهنه درختم که تنم غرقه ی برف است
حیثیت این باغ منم خار و خسی نیست
تو اگه قصه بخوای دل پر غصه بخوای
همه ی شهر برات قصه میگن
قصه از این دل پر غصه میگن
پس بذار منم برات قصه بگم
بگم ای همدم من...
توی این دشت بزرگ که بهش دنیا میگن
چرا من مثل یه شب کور سیاه
باید از نور گریزون باشم؟
یا چرا مثل یه زنبور نحیف
باید از باد هراسون باشم؟
چرا باز دست نوازشگر باد
خرمن زلف من و شونه نکرد؟
یا چرا شادی دنیای شما
تو دل غم زده ام خونه نکرد؟
چرا من مثل یه خنیاگر پیر
باید از دور زمون دور باشم؟
یا که چون شبنم پاکیزه ی صبح
بالی از پرش یک نور باشم؟
ببین ای همدم من
عشق اگه روز ازل در دل دیوانه نبود
تا ابد زیر فلک ناله مستانه نبود
نرگس ساقی اگه مستی صد جام نداشت
سر هر کوی و گذر این همه میخانه نبود
من و جام می و دل نقش تو در باده ناب
خلوتی بود که در آن ره بیگانه نبود
کاش آن تب که تو را سوخت مرا سوخته بود
بفدای تو مگه این دل دیوانه نبود
تو چرا شمع شدی سوختی ای هستی من
آن زمانی که تو را سایه پروانه نبود
من جدا از تو نبودم بخدا در همه عمر
قبله گاه دل من جز تو در این خانه نبود
کاش آن تب که تو را سوخت مرا سوخته بود
بفدای تو مگه این دل دیوانه نبود
*زندگی*
بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگير و افسرده است
نه سرودي؛ نه سروري
نه هماوازي نه شوري
زندگي گويي ز دنيا رخت بر بسته است.
يا که خاک مرده روي شهر پاشيده است.
اين چه آييني؟ چه قانوني؟ چه تدبيري است؟
من از اين آرامش سنگين و صامت عاصيم ديگر
من از اين آهنگ يکسان و مکرر عاصيم ديگر
من سرودي تازه مي خواهم
جنبشي؛ شوري؛ نشاطي، نغمه اي، فريادهايي تازه مي جويم
من به هر آيين و مسلک کو، کسي را از تلاشش باز دارد ياغيم ديگر
من تو را در سينه اميد ديرينسال خواهم کشت
من اميد تازه مي خواهم
افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم
کرم خاکي نيستم اينک تا بمانم در مخاک خويشتن خاموش!
نيستم شبکور که از خورشيد روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که يکجا، يکزمان ساکت نمي مانم.
با پر زرين خورشيد افق پيماي روح خويش
من تن بکر همه گلهاي وحشي را نوازش مي کنم هر روز
جويبارم من که تصوير هزاران پرده در پيشانيم پيداست
موج بي تابم که بر ساحل صدفهاي پري مي آورم همراه
کرم خاکي نيستم. من آفتابم.
جويبارم، موج بي تابم،
تا به چند اينگونه در يک دخمه بي پرواز ماندن؟
تا به چند اينگونه با صد نغمه بي آواز ماندن؟
شهپر ما آسماني را به زير چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابي را به خواري در حريم ريشخندش داشت
گوش سنگين خدا از نغمه شيرين ما پر بود
زانوي نصف النهار از پايکوب پر غرور ما
چو بيد از باد مي لرزيد
اينک آن آواز و پرواز بلند و اين خموشي و زمينگيري؟
اينک آن همبستري با دختر خورشيد
و اين همخوابگي با مادر ظلمت
من هر گز سر به تسليم خدايان هم نخواهم داد،
گردن من زير بار کهکشان هم خم نمي گردد
زندگي يعني تکاپو
زندگي يعني هياهو
زندگي يعني شب نو، روز نو، انديشه نو
زندگي يعني غم نو، حسرت نو، پيشه نو
زندگي بايست سرشار از تکان و تازگي باشد
زندگي بايست در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيرد
زندگي بايست يک دم "يک نفس حتي"
ز جنبش وا نماند.
گرچه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد.
زندگي همچنان آب است
آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوي گند مي گيرد.
در ملال آبگيرش غنچه لبخند مي ميرد.
آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند.
مرغکان شوق در آئينه تارش نمي جوشند.
من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ.
من ز مرگ از آن نمي ترسم که پايانيست بر طور يک آغاز.
بيم من از مرگ يک افسانه دلگير بي آغاز و پايان است.
من سرودي را که عطري کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم.
من سرودي تازه خواهم خواند، کش گوش کسي نشنيده باشد.
من نمي خواهم به عشقي ساليان پايبند بودن
من نمي خواهم اسير سحر يک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از يک چشم نوشيدن
من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن
من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه مي خواهم.
قلب من با هر تپش يک آرمان تازه مي خواهد.
سينه ام با هر نفس يک شوق، يا يک درد بي اندازه مي خواهد
من زبانم لال- حتي يک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستيدن، نمي خواهم.
من خداي تازه مي خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستي را
گرچه او رونق دهد آيين مطرود بت پرستي را
من به ناموس قرون بردگيها ياغيم
ياغيم من، ياغيم من. گو بگيرندم، بسوزندم
گو به دار آرزوهايم بياويزند
گو بسنگ ناحق تکفير
استخوان شعر عصيان قرونم را فرو کوبند
من از اين پس ياغيم ديگر.
روزای خوبی دارم ..
گفتمش : دل می خری ؟
برسید چند؟
گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !
خنده کرد و دل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای بایش روی دل جا مانده بود ......
داشتم به آهنگ گوش می کردم دیدم جالبه ... هر کی می آد و دو سه روزی مهمون دلمونه و بعد میره دوباره من می مونم و تنهائی و بازم تکرار و تکرار و تکرار حالا تا کی نمی دونم ولی هر چی باشه از زندگیم خیلی راضیم ولی آینده .........
یه رفیق بودی و صدتا دردسر بودی و اما...
از تو هیچوقت نبریدم ، تورو از خودم می دیدم
پشت سر همه غریبه ، روبروم دیدم فریبه
اما فکر کردم کنارم...
شونه های یک رفیقه
داشتم اشتباه میکردم.
تو رفیق من نبودی ، من تا آخر با تو بودم...
تو از اولم نبودی
داشتم اشتباه می کردم...
که تموم زندگیمو من به دستای تو دادم
حالا اینجا تک و تننها... برگ خشک بی درختی، غرق بادم
نوش جونت اگه بردی
نوش جونت هرچی خوردی
تورو هیچ وقت نشناختم...
نوش جونم اگه باختم.
تو منو ساده گرفتی.
زدی رفتی مفتی مفتی
اما اون روز رو می بینم که به زانوهات می افتی...
تو به زانوهات می افتی...!

خدایا فاصلت تا من***خودت گفتی که کوتاهه
از اینجا که من ایستادم***چقدر تا آسمون راهه
من از تکرار بی زارم***از این لبخند پژمرده
از این احساس یاسی که***تورو از خاطرم برده
به تاریکی گرفتارم***شبم گم کرده مهتابو
بگیر از چشمای کورم***عذاب کهنه خوابو
چرا گریم نمی گیره***مگه قلب من از سنگه
خدایا من کجا می رم***کجای جاده دلتنگه
می خوام عاشق بشم اما***تب دنیا نمی زاره
سر راه بهشت من***درخت سیب می کاره
| سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم |
|
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم |
| گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم | بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم |

اي بي خبر از سوخته و سوختني عشق آمدني بود نه آموختني
بار دگر حال مرا خواستی بی تو چه گویم که مرا حال نیست مرغ دلم بی تو سبکبال نیست هرچه که خواندم دل تو تنگ بود حال من و حال تو همرنگ بود بی تو از این خانه دل شاد رفت رفتی و باز آمدن از یاد رفت هر که سر انگشت به در میزند جان و دلم بهر تو پر میزند بی تو مرا روز طلائی نبود فاجعه بود این که جدایی نبود چون به نگه نقش تو تصویر شد اشک من از شوق سرازیر شد اشک کجا گریه باران کجا باده کجا نامه یاران کجا بر سر هر واژه که کاوش کند عطر تو از نامه تزاوش کند عکس تو و نامه تو دیدنیسیت بوسه ز نقش لب تو چیدنیست هر چه نوشتم همه بوی تو داشت بر دل من مژده ز سوی تو داشت هر سخنت پیرهن یوسف است بوی خوش پیرهن یوسف است من ز غمت خسته کنعانی ام بی تو گرفتار پشیمانی ام مهر تو چون باد بهاری بود در دل من مهر تو جاری بود نامه به من عشق سفر میدهد از سر کوی تو گذر میدهد نامه تو باده مردافکن است هر سخنت آفت هوش من است جان و دلم مست جنون میشود تشنگی ام بر تو فزون میشود حرف به حرف تو به هر نامه ای خواندم و دیدم که چه هنگامه ای نامه تو قاصد دنیای عشق بر دلم آموخت الفبای عشق شین تو در خاطره شوق آورد این دل ما را سر ذوق آورد از ب ی تو بوسه گرفتم بسی نامه نبوسیده بجز من کسی نون تو از ناز حکایت کند قلب من از هجر شکایت کند میم بود شمه ای از موی تو زانکه معطر بود از موی تو سین تو سرمایه سود من است سین همه بود و نبود من است عین نوشتی دل من پر گرفت آتش عشق تو به دل در گرفت یای تو یادیست ز لبهای تو وان نمکین خنده زیبای تو دال تو بر دل غم دوری نهاد زا دل ما را ز زمین بر نهاد هر الف ات قد مرا راست کرد با دل من هر چه دلش خواست کرد دال دگر از تو نشان آورد های تو از هجر نشان آورد از سخنت بر تن من جان رسید حیف که این نامه به پایان رسید بوسه به امضای تو بگذاشتم یاد زمانی که تو را داشتم
| کفش هايم کو ؟ چه کسي بود صدا زد :سهراب ؟ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ مادرم در خواب است و منوچهر و پروانه ، و شياد همه مردم شهر شب خرداد به ارامي يک مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد و نسيمي خنک از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي روبد بوي هجرت مي آمد بالش من پر آواز پر چلچله هاست صبح خواهد شد و به اين کاسه اب آسمان هجرت خواهد کرد بايد امشب بروم من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم حرفي از جنس زمان نشنيدم هيچ چشمي ، عاشقانه به زمين خيره نبود کسي از ديدن يک باغچه مجذوب نشد هيچ کسي زاغچه يي را سر يک مزرعه جدي نگرفت من به اندازه يک ابر دلم ميگرد وقتي از پنجره ميبينم حوري _ دختر بالغ همسايه _ پاي کمياب ترين نارون روي زمين فقه مي خواند چيز هايي هم هست ، لحظه هايي پر اوج مثلاً شاعره يي را ديدم آن چنان محو تماشاي فضا بود که در چشمانش آسمان تخم گذاشت و شبي از شب ها مردي از من پرسيد تا طلوع انگور ، چند ساعت راه است ؟ بايد امشب بروم بايد امشب چمداني را که با اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد ، بردارم و به سمتي بروم که درختان حماسي پيداست ، رو به ان وسعت بي واژه که همواره مرا مي خواند يک نفر باز صدا زد :سهراب کفش هايم کو ؟ |
پس سعي كنيد عادات خوب خود را به صورت روزمره انجام دهيد. برخي از عادات خوب عبارتند از:
- مغزتان را ورزش دهيد. ورزش مغز به اندازه ورزش بدني مهم است. حل كردن جدول، كوئيز و سودوكو ميتواند خيلي مفيد باشد.
- نخ دندان بكشيد. اين كار باعث ميشوم جرم بين دندانها از بين برود و عاملي در برابر حملات قلبي و سكته است و ميتواند 4 تا 6 سال به زندگي شما بيفزايد.
- با دوستانتان ارتباط بيشتري برقرار كنيد. فرستادن ايميل يا اساماس به صورت روزانه به دوستانتان وقتي از شما نميگيرد اما رابطه شما را با دوستانتان افزايش ميدهد و آن را تقويت ميكند.
به هر طريق ممكن سعي كنيد شاد باشيد و از زندگي لذت ببريد، اين رمز داشتن يك زندگي خوب و پربار است.
او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشكيل داده بودند.
روزى باهم نشسته بودند و گپ مى زدند.
در حين صحبتهاشان گفتند: چرا ما هميشه با فقرا و آدمهايى معمولى سر و كار داريم و قوت لا يموت آنها را از چنگشان بيرون مى آوريم ، بيايد اين بار خود را به خزانه سلطان بزنيم كه تا آخر عمر برايمان بس باشد.
البته دسترسى به خزانه سلطان هم كار آسانى نبود. آنها تمامى راهها و احتمالات ممكن را بررسى كردند، اين كار مدتى فكر و ذكر آنها را مشغول كرده بود، تا سرانجام بهترين راه ممكن را پيدا كردند و خود را به خزانه رسانيدند.
خزانه مملو از پول و جواهرات قيمتى و ... بود.
آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلا جات و عتيقه جات در كوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در اين هنگام چشم سر كرده باند به شى ء درخشنده و سفيدى افتاد، گمان كرد گوهر شب چراغ است ، نزديكش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمك است ، بسيار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پيشانى زد بطورى كه رفقايش متوجه او شدند و خيال كردند اتفاقى پيش آمد يا نگهبانان خزانه با خبر شدند.
خيلى زود خودشان را به او رسانيدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟ او كه آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پيدا بود گفت : افسوس كه تمام زحمتهاى چندين روزه ما به هدر رفت و ما نمك گير سلطان شديم ، من ندانسته نمكش را چشيدم ، ديگر نمى شود مال و دارايى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است كه ما نمك كسى را بخوريم و نمكدان او را هم بشكنيم و...
آنها در آن دل سكوت سهمگين شب ، بدون اين كه كسى بويى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند. صبح كه شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند كه شب خبرهايى بوده است ، سراسيمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانيدند، ديدند سر جايشان نيستند، اما در آنجا بسته هايى به چشم مى خورد، آنها را كه باز كردند ديدند جواهرات در ميان بسته ها مى باشد، بررسى دقيق كه كردند ديدند كه دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى كرد و...
بالآخره خبر به سلطان رسيد و خود او آمد و از نزديك صحنه را مشاهده كرد، آنقدر اين كار برايش عجيب و شگفت آور بود كه انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب ! اين چگونه دزدى است ؟ براى دزدى آمده و با آنكه مى توانسته همه چيز را ببرد ولى چيزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟... ولى هر جور كه شده بايد ريشه يابى كنم و ته و توى قضيه را در آورم . در همان روز اعلام كرد: هر كس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بيايد، من بسيار مايلم از نزديك او را ببينم و بشناسم .
اين اعلاميه سلطان به گوش سركرده دزدها رسيد، دوستانش را جمع كرد و به آنها گفت : سلطان به ما امان داده است ، برويم پيش او تا ببينيم چه مى گويد. آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى كردند، سلطان كه باور نمى كرد دوباره با تعجب پرسيد: اين كار تو بوده ؟
گفت : آرى .
سلطان پرسيد: چرا آمدى دزدى و با اين كه مى توانستى همه چيز را ببرى ولى چيزى را نبردى ؟ گفت : چون نمك شما را چشيدم و نمك گير شدم و بعد جريان را مفصل براى سلطان گفت ...
سلطان به قدرى عاشق و شيفته كرم و بزرگوارى او شد كه گفت : حيف است جاى انسان نمك شناسى مثل تو، جاى ديگرى باشد، تو بايد در دستگاه حكومت من كار مهمى را بر عهده بگيرى ، و حكم خزانه دارى را براى او صادر كرد.
او يعقوب ليث بود و چند سالى حكمرانى كرد و سلسله صفاريان را تاءسيس نمود.
جمله روز : چیزهایی که داری، کسی که هستی، جایی که هستی یا کاری که می کنی تو را خوشبخت یا بدبخت نمی کند. خوشبختی و بدبختی تو از افکارت ناشی می شود. دیل کارنگی
ایمان
شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.میخواهم ثابت کنم که اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.
دیگری گفت: موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم .
وقتی به قله رسیدند ،شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید
شهسوار اولی گفت:می بینی؟ بعداز چنین صعودی، از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم. محال است که اطاعت کنم !
دیگری به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید،هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند…
مرشد می گوید: تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند.
چه زود دیر میشود ، بودن ها و نبودن ها ...
فراموش می شوند نبودن ها و گاه ، بودن ها ...
چه بودن هایی که بودند و اکنون نیستند ...
چه می دانی که این خفتگان کیستند؟!
به بودن ها ، لبخند زن ... می دانم که گاهی تلخ می کنند کامت را ...
ولی دان ، هزار گنج هم ، بدین بودن ها نمی ارزد ...
قدر دان این لحظه را و یاد یار ایام کن ...
که خوش تر ز این کار در این دنیا نمی گنجد ..
در دیاری که در آن نیست کسی یار کسی ؟؟؟
چقدر خوبه آدم يكي رو دوست داشته باشه نه به خاطر
اينكه نيازش رو برطرف كنه نه به خاطر اينكه كس ديگري
رو نداره نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه
به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره
اگه من يكي از دوست هاي خوبت هستم، اين رو برام
سند كن! يا اين پيغام رو براي همه دوست هاي خوبت
بفرست . ببين چند تاش به خودت برمي گرده! اگه 7تاش
بهت برگشت، بدون دوست داشتني هستي