تبليغاتX
چگونه زیستن را تو به من بیاموز
آن شب من نیز خود را بر بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که بر آن، مرغان الماس پرستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر می زنند و دسته دسته به بازی افسونکاری شنا می کنند. آن شب نیز ماه با تلالو پرشکوهش که تنها لبخند نوازشی است که طبیعت بر چهره نفرین شدگان کویر می نوازد از راه رسید و گلهای الماس شکفتند و قندیل زیبای پروین - که هرشب، دست ناپیدای الهه ای آن را از گوشه آسمان، آرام آرام، به گوشه ای دیگر می برد - سر زد و آن جاده روشن و خیال انگیزی که گویی، یک راست، به ابدیت می پیوندد: "شاهراه علی"، "راه مکه"! که بعدها دبیرانم خندیدند که: نه جانم! کهکشان! و حال می فهمم که چه اسم زشتی! کهکشان، یعنی از آنجا که کاه می کشیده اند و اینها هم کاه هایی است که بر راه ریخته است! شگفتا که نگاه های لوکس مردم آسفالت نشین شهر آن را کهکشان می بینند و دهاتی های کاهکش کویر، شاهراه علی، راه کعبه، راهی که علی از آن به کعبه می رود.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط محسن

از طرف دیوووونه تقدیم به عشقم

بر سنگ قبر من بنويسيد: خسته بود اهل زمين نبود!

نمازش شكسته بود

برسنگ قبر من بنويسيد: شيشه بود تنها از اين نظر

 كه سراپا شكسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد: پاك بود چشمان او كه

دائماً از اشك شسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد: اين درخت عمري براي هر

 تيشه و تبر دسته بود


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط محسن

...

ارزویم همه این است...


که اشک نرود در چشم تو هرگز , مگر از شوق زیاد...

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز...


و به اندازه ی هر روز عاشق باشی...

عاشق انکه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش

رها می گردد...
__________________


يكي مي پرسد اندوه تو از چيست ؛ سبب ساز سكوت

مبهمت چيست؟


برايش عاشقانه مي نويسم،براي آن كه بايد

باشدونيست....


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط محسن

سرنوشت تصمیم میگیرد كه در زندگی با چه كسی ملاقات كنی

اما تنها قلب توست كه می تواند تصمیم بگیرد

چه كسی در زندگی تو باقی می ماند



نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط محسن

چقدر خوبه آدم يكي رو دوست داشته باشه

نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه

نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره

نه به خاطر اينكه تنهاست

و نه از روي اجبار

بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط محسن
 آدما مثل کتابا مي مونن ... بعضي از اونا جلدزرکوب دارن بعضي از اونا

جلدضخيم دارن و بعضي از آدما هم جلد نازک بعضي از اونا ترجمه مي شن

و بعضي از اونا همين طوري مي مونن ...بعضي از آدما تجديد چاب مي شن

و بعضي ها هم فراموش مي شن . . . از روي بعضي از آدما بايد مشق

نوشت و بعضي از آدما رو نخونده بايد دور انداخت


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط محسن
)

 

 دیروز دیدمت و برای اولین بار آرزو کردم که کاش  زودترمی دیدمت.خلاصه بگویم ،مرا کشتی ولی با عشقت نجابتت.

دیروز برای چندمین بار فهمیدم که از عشق هر چه است می دانی،ولی نمی خواهی یا نمی تونی بزبان بیاری 

... و چند دقیقه سکوت ولی این بار نه به احترام عشقت بلکه به احترام قلبت

گفتم دل بی گناه من!!!،همه ی گناه ها از اوست.

 ولی ترا به معصومیت چشمان نازت ،ترا به آشفتگی موهای سیاهت،به ظرافت دستان زیبایت با من بی احساس نباش

گاهی آنچنان نزدیک که فاصله ی بینمان یک نفس است گاهی آنقدر دور که صد هزار بیستون بر سر راهمان است و ای کاش کوه بیستون بود آنوقت من بی تیشه هم با توشه ی عشق برش می داشتم ولی با اراده تو چه کنم؟اراده ای  که باری من مثل (کُن) است و من باید آن را (فیکون) کنم.

یادم میآید روزی را که گفتی :« چون  نمی خواهم نمی توانیم به هم برسیم.» ولی تو هم بیاد بیار که درست که از زمانهای قدیم از زمان لیلی و مجنون،زمانی که عشق را با الف نمی نوشتند و با غین نقاشی نمی کردند گفته اند:«خواستن توانستن است.» ولی هیچ گاه نگفته اند نخواستن نتواستن است.

 


نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388 توسط محسن
اگر دوست به چیزی نفروشد مارا

                                     به عالمی نفروشم مویی از سر دوست

محمد رضا خیلی مخلصیم

 


نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388 توسط محسن
 سلام خوب من تو دیروز،برچشم من،چشم بستس بصد ناز،دردیده ی من نشستی مرا با دو چشمی که آتشفشان بود-نگاه کردی و خنده بر لب شکستی زچشم سیه مست ناز آفرینت-بجان وتنم،مستی خواب میریخت
نگاهت چو می تافت بر دیده ی  دلم موج مهتاب میریخت نمی خواستم از اونجا که نشسته بودم بلند شم ولی وقت در نگ بود
چو لبخندروی لبت موج میزد دل من از آن موج، توفانسرا بود
پی نوش خندی چو لب می گشودی تو ذهنم همیشه غوغه می کند تو که یادگاری نمی دی ولی اون لبخندت را برای یادگاری نگه داشتم
واما
بسی رفتی و بی مستی .مست عشق تو شدم خیال نمیکردم که هیچوقت ببینمت 
دیشب که نبودی،خا طراتت را به جای تو در بر گرفتم  


پس از این، دلم با عشق(شریعتی)باعشق پاک همیشه به یادت توست
بیا بخت من شو،در آغوش من باش همیشه و مرو
،بی تو شبهای من بی ستاره است تو رویای شبهای خاموش من باش

(امشب فکر کنم خیلی خسته ای؟

امیدوارم احساس من بی احساس تو نباشد

 


نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388 توسط محسن

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟

خداوندا

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است                                                                            و از احساس سرشار است سایه‌ی ‌دیوار بگشایی


 

نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388 توسط محسن

پدرمومن من ... مادر مقدس من ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!

و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.

کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان  خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... 

بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...


نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388 توسط محسن
امروز اومدم و تو را دیدیم   باورم نمیشد که ببینمت

بیقراری میکردم خیلی زیاد  ولی اومدم و تو را دیدم

حیف که وقتم کم بود اون یک لحضه  اخر هم می موندم

بعد ار دیدن تو دلم اروم گرفت همونی که تو ذهنم بود بودی

امیدوارم دوباره ببینمت ایندفعه من میام

یا حق 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط محسن

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط محسن
سرتاپای‌ خودم‌ راكه‌ خلاصه‌ می‌كنم، می‌شوم‌ قد یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود یك‌ تكه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یك‌ خانه، یا یك‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یك‌ كوه، یا مشتی‌ سنگ‌ریزه، ته‌ ته‌ اقیانوس؛ یا حتی‌ خاك‌ یك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.
یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هیچ‌ وقت، هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاك‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاك.
اما حالا یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. یك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغییركند.
وای، خدای‌ بزرگ! من‌ چقدرخوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكی‌ كه‌   با بقیه‌ خاك‌ها فرق‌ می‌كند. من‌ آن‌ خاكی‌ هستم‌ كه‌ توی‌ دست‌ های‌ خدا ورزیده‌ شده‌ام‌  و خدا از نفسش‌ درآن‌ دمیده. من‌ آن‌ خاك‌ قیمتی‌ام. حالامی‌فهمم‌ چرافرشته ‌ها آن‌ قدر حسودیشان‌ شد.
اما اگر این‌ خاك، این‌ خاك‌ برگزیده، خاكی‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ ‌ترین‌ اسم‌ دنیا را، خاكی‌ كه‌ نور چشمی‌ و عزیز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغییر كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همین‌ طور خاك‌ باقی‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جدیدش‌ را تحویل‌ خدا بدهد، سرش‌ رابیندازد پایین‌ و بگوید:

 یا لَیتَنی‌ كُنت‌ تُراباً.

 بگوید: ای‌ كاش‌ خاك‌ بودم...
این‌ وحشتناك ‌ترین‌ جمله‌ای‌ است‌ كه‌ یك‌ آدم‌ می‌تواند بگوید. یعنی‌ این‌ كه‌ حتی‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! یعنی‌ این‌ كه...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط محسن
چقدر سخته یکی رو خیلی دوست داشته باشی ولی اون در حد یه دوست معمولی بهت نگاه کنه

هر شب بیشتر و بیشتر به تو وابسته می شوم.وای از این شب های بی انتهای. هر روز که صدایت را می شنوم گوش هایم پر می شود از طنین نا امیدی و قلبم سرشار از محبت. گوش هایی که در انتظار شنیدن یک دوستت دارم به سر می برند و قلبی که لبریز از دوست داشتن است. شب ها می گذرند و من همچنان منتظرم.انتظاری که امیدی به پایانش ندارم.ولی همین که صدایت را می شنوم گویی دنیا را به من می بخشند.همان که به تو می گویم دوستت دارم برایم کافی . همین و همان!

شاید از این به بعد بیشتر  احساس دوس داشتن را درک کنی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط محسن
بي ته يارب به بستان گل مرو ياد .......... اگر رويد

کسش هرگز مبوياد

 ببيته هر گل به خنده لبگشايه ..........

رخش از خون دل هرگز مشوياد شب تاريک و

سنگستان و مو مست .......... قدح از دست مو افتاد و

 نشکست نگهدارنده اش نيکو نگهداشت .......... و

گرنه صد قدح نفتاده بشکست 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط محسن
 

امروز بدترین روز زندگیم بود در انتظار نشستن سخته حالا  با این بیتابی تا

صبح چی کار کنم


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 توسط محسن

اينك،

فصل من مي رسد

بر سر شاخه هاي خيس از رنگ...

من،

ادعاي بارانم!

تنها،

نان احساسي را مي خورم

كه همچون عشق در رگ هاي تنم مي رقصد!

آن طرف تر،

از فصل همسايه،

كسي مي آيد به تعبير خيال من

كه بوي برگ مي دهد دست هايش؛

و جبيش،

پر از چكه هاي باران است!

من،

آذر،

افتخار پاييزم!

پر از خداي هميشه،

پر از نگاه تمييزم...

به اطراف دلت بنگر:

شايد كه من همسايه ات باشم!

                

شب،

اندوه غليظش را به زير ماه مي خواباند...

و تو را به زبان سكوت،

آواز مي كرد!

شب،

براي تو-در آغوش من-،

آنقدر دلش تنگ شد

كه وسعت بالهاي تاريكش را از ياد برد!

شب،

بوي تو را به تمام جان من انداخت و

مرا به جان من و

مرا به حال خود...!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 توسط محسن

بغض گلو مو گرفته می خوام گریه کنم ولی غرورم بهم اجازه نمی ده
می خوام فریاد بزنم ولی یکی نست که صدامو بشنفه
می خوام از این جا فرار کنم ولی یکی پا هامو بسته
می خوام چشمامو باز کنم تا جهانو اون جوری که هست ببینم 
ولی غیرتم اجازه نمی ده این همه خاری و ذلت رو ببینم و از دستم کاری بر نیاد 
می خوام صداشو بشنوم ولی گوشم پر از سر صدای و هیاهوی طمع دنیاست
می خوام خودمو رها کنمو بپرم 
ولی یکی نیست به این زمونه نامرد بگه تو که همه چیزمو ازم گرفتی
دیگه چرا دلمو اسیر کردی...

 می خوام ببینمت ولی فاصله از من تا خداست

خودم هزار و یک طرف همه حواسم به شماست

وقتی نمی بینم تورو چشمامو واسه چی بخوام

نفس برام سمی می شه هوارو واسه چی بخوام

یه جور واقعی تو رو حس می کنم توی تنم

به جون تو بدون تو دیگه دارم دق می کنم

صورت ماه تو عزیز دیوارای خونه شده

هر کی منو می بینه میگه طفلکی دیوونه شده

تو رو خدا راضی نشو بیشتر از این هدر بشم

دیگه بسه راضی نشو اینجوری در به در بشم


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 توسط محسن
پازل دل یکی رو بهم ریختن هنر نیست...

هر وقت تونستی با تیکه های شکسته دل یک نفر یک پازل جدید براش

بسازی هنر کردی.

نازم به ناز آنکس که ننازد به ناز خویش ما را به ناز فروشان نیاز نیست تا خدا

بنده نواز است به بنده چه نیاز است

 

به جای دسته گلی که فردا بر قبرم نثار می کنید

امروز با شاخه گلی کوچک شادم کنید

به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزید

امروز با تبسمی شادم کنید

به جای متن های تسلیت که فردا برایم می نویسید

امروز با یک پیغام کوچک خوشحالم کنید

من امروز به شما نیاز دارم نه فردا...(م)

ای کاش از این آسمون پر از ستاره یه ستاره داشتم تا هر وقت خواستم دستمو دراز کنم بگیرمش توی دستم و با هاش درد دل کنم
ای کاش یه ماه داشتم تا توی شبای تاریک زندگیم دستمو بگیره و توی کوچه پس کوچه های تنهاییم همراهم باشه
ای کاش یه خورشید داشتم تا روزا جلوی چشمام باشه که بدونم همیشه نگام می کنه و مرا قبم
ای کاش یه درخت داشتم تا توی روزای بارونی زیر چترش پناه بیارم واز بارش ابر دشمنی در امان باشم
ای کاش یه گل داشتم
تا ازش مراقبت می کردم و هر وقت تشنه می شد اینقدر براش گریه می کردم تا سیراب بشه

 ای کاش یه کلبه ی کوچیک داشتم تا زندگی می کردم و زیر سقفش شبهامو روز می کردم

ولی ای کاش به جای همه اینها من فقط یه دوست خوب داشتم  که مثل ستاره ماه و خورشید ، گل و درخت و یه کلبه ی کوچیک باشه ... 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 توسط محسن

دنیا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد کسی

که تو را دوست دارد تو دوستش نداری اما کسی که تو دوستش داری و او

هم تو را دوست دارد به رسم و آيین هرگز به هم نمیرسند.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 توسط محسن

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره
آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و

من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه  
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل

ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 توسط محسن
 

این متنی که برام اس ام اس کردی خیلی جالبه (دلم برات تنگ شده ) شاید واقعا تنگ شده؟


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 توسط محسن

حيدر بابا، دنيا يالان دنيا دي

سليماندان، نوحدان قالان دنيا دي

اوغول دوغان، درده سالان دنيا دي

هر کيمسيه هر نه وئريب، اليبدي

افلاطوندان بير قوري آد قاليبدي

حيدر بابا، يارــ يولداشلار دوندولر

بيرــ بير مني چولده قويوب، چوندلر

چشمه لريم، چراغلاريم، سوندولر

يامان يئرده گون باتدي، آخشام اولدي

دنيا منه خرابه­ي شام اولدي !

حيدر بابا ،يولوم سنن کج اولدي

عمروم کچدي، گلممه ديم گج اولدي

هئچ بيلمه ديم گوزللرون نج اولدي

بيلمزديم دنگه لروار، دونوم وار

ايتگين ليک وار، آيرليق وار، ئولوم وار


http://www.hur.blogfa.com/منبع
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 توسط محسن

 

اي گل تازه كه بويي ز  وفا      نيست تورا        خبر از سرزنش خار

 

جفا  نيست   تو    را

 

رحم بر بلبل بي برگ و نوا      نيست تو را         التفاتي به اسيران 

 

 بلا   نيست   تو     را

 

ما اسير غم  و  اصلا  غم  ما   نيست تو را        با اسير غم خود رحم

 

چرا نيست   تو    را

                                    

  فارغ  از  عاشق  غمناك  نمي‌بايد بود

                                    

 جان من اين همه  بي‌باك  نمي‌بايد بود

 

 

همچو گل چند به روز همه خندان     باشي        همره غير  به  

 

گلگشت   گلستان   باشي 

 

هر  زمان با  دگري   دست و گريبان  باشي         زآن بينديش كه از

 

كرده پشيمان    باشي

 

جمع با جمع نباشند و  پريشان  باشي       ياد حيراني ما آري

 

و  حيران  باشي


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 توسط محسن
عمرم گهی به هجرو  گهی در سفر گذشت

                                تاریخ زندگانی همه در دردسر گذشت

گویند که عمر سفر کوته است و من

                                     دیدم که عمر از سفر زودتر گذشت


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 توسط محسن

دلم پیش نگات بودو چشماتو پنهون میدیدم 

                              بمن بگو جرمم چی بودکه خوبیاتو میدید 

نگاه تو با من نبود چشات به راه من نبود   

                     من گم شدم تو جاده ها عشق توهمراهم نبود


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 توسط محسن

 

آغوش تو به غير من، به روي هيشكي وا نكن

من و از اين دل خوشي ها، آرامشم جدا نكن

من براي با تو بودن پر عشق و خواهشم

واسه بودن كنارت، تو بگو به هر كجا پر مي كشم

من و تو آغوشت بگير، آغوش تو مقدس

ديدنت براي من ، تولد يك نفس

چشماي مهربون تو ، من و به آتيش مي كشه

نوازش دست هاي تو، عادته تركم نمي شه

فقط تو آغوش خودم،دغدغه هاتو جا بذار

به پاي عشق من بمون، هيچ كس و جاي من نيار

مهر لباتو رو تن و،روي لب كسي نزن

فقط به من بوسه بزن، به روح و جسم و تن من

 

            اینم واسه دوست عزیزم...م خیلی دلم می خواد ببینمش


نوشته شده در تاريخ شنبه دهم مرداد 1388 توسط محسن
سلام دوستان

بله امروز دوز تولد منه ۱۰مرداد تشکر می کنم از اوناکه امروذ به من تبریک گفتند دستشون را می بوسم

مخصوصا شما دوست من


نوشته شده در تاريخ شنبه دهم مرداد 1388 توسط محسن

نه   دل  په‌لپ   وه‌جي  ماگه ،   نه   دي   ماچ   ده  ده‌م   پورێ

نه   چۆزه   وشكيه‌و  نه‌ي   گۆل،  نه   چيه‌م   حه‌زره‌تمه‌نه   نه‌ي  دل

نه   يه‌ئ   گر   ئاوه   باريكه‌ي   ده   پاێ   كشت   دوێ   ماتل

نه   مانگ   ليز   ئوو   كيه‌ني   ديارێ ،  نه  خوه‌ر   ده   قورن  دل  جووش

نه   سوو   ده‌م   ده‌ن ،  نه  شه‌و   دامان   ساق  گۆل   ده   رۆ  پووش

نه   بوو   واران،   نه   وا   شه‌ن   كه‌ێ  ده  عه‌تر   گيس   نازاران

نه   شه‌ونم   حال   گۆل   پرسێ،   نه   گۆل   دل   به‌ي   ده   دلداران

نه   ساز   هه‌س ،  نه   راز   هه‌س ،   نه  چۆ  جاران   خوه‌شي   ماگه

فه‌له‌ك   رميا ،   نه   چۆ   ئومه   خوداي   خولكێ   وه  جي    ماگه

......

ده   ويشت   ژان   ژيان   بۆوه   ژيه‌ر   ماروو   رمانه‌م   هه‌م

خودايا   مه‌ر   ژيان   ژان‌و   ك   په‌ل   په‌ل   دارزانه‌م   هه‌م

شه‌ماله‌ێ   خه‌م   هه‌ررو    شه‌ن   كه‌ێ   ده  گيانم   ته‌رف‌تونم   كه‌ێ

م   وينه‌ي   توزو   ئه‌و   چۆ   گه‌رته‌چوچانێ    وه‌شانه‌م    هه‌م

ده   نوو    هه‌م    وه‌لنگه‌رێزانه ،   ده  وينه‌ي   سه‌ول    هشكێگم

شه‌ماله‌ێ    ئاگر   هجر   تو    په‌ل  په‌ل   داكزانه‌م     هه‌م

ده   سال‌و   مانگ    عومر   م    ژيان   عومرگه    وه‌يلانه

زنه‌ي   كامه ،  يه   عومرگه   ئه‌جه‌ل   بێ   تو   ژه‌نگانه‌م   هه‌م

عه‌جه‌و    ب   پاسه   به‌خت   م ،    چ   شێوێ   دا   ده    عومر    م

چ   چين    خس   ده  شێوه‌ێ   م  ، ده   ژێر ساێ   خه‌م   چه‌مانه‌م   هه‌م

.........

ده   ژێرساێ    ێي    ته‌م    قۆله   دلم    هالي    هه    هوو هوو    كه‌ێ

هه‌نو    په‌لپت   ته‌كه‌وو    دل ده‌ي ،  ده    قۆلي  شه‌و   هه   سوسو  كه‌ێ

دلم    هالي    به‌نه‌و    تامازروته‌و    ده‌س    نيه‌شورێ    ده‌ت

له‌شه‌و    ده‌س    وه   سه‌ر    راس‌وو     دروته‌و    هه‌م    نيه‌تورێ    ده‌ت

چ     وه‌يشت    ها    ده ديشت    دل ،   بهيشت    ها   ده   وه‌يشت    دل

نه    چۆ     واسه     نه    چۆ    ئاگر     نه     چۆ     ئاوه    نه     جور    گل

شه‌راو   شه‌رم    شێوه‌ي    تو     چ    شورێ    خس    ده     شێوه‌ي    م

ك    پرچ     شه‌رمێ     ئه‌لكزيا    دل    ب    شه‌رم    لێوه‌ي     م

چ    وه‌يشت    ها   ده   ديشت   دل ،   بهيشت    ها   ده   وه‌يشت   دل

نه   چۆ   واسه   نه   چۆ  ئاگر   نه   چۆ   ئاوه    نه    جور     گل

 

تقدیم به دوست خووبم


نوشته شده در تاريخ شنبه دهم مرداد 1388 توسط محسن
درباره وبلاگ
خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟

خداوندا

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است سایه‌ی ‌دیوار بگشایی






آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
Blog Skin